
شوق زیستن...
قلم در دست گرفتن و از عشق نوشتن شور و حال عجیبی به انسان می دهد
از رویای شیرین بودن ها
لذت داشتن عشق
هرچند بزرگ و دست نیافتنی...
امروز نیز مینویسم ،
حس عجیبی ، شور و حال قشنگی در وجودم شکفته است.
با زبان نگفته ها از عشقی می نویسم که در وجودم ریشه دوانده و تمام تارو پود وجودم را احاطه و محصور خود ساخته.
شیرینی عشق ، انسان را به جدال با سرنوشت می برد.
شکوه عشق عظیم و وصف ناشدنی است...
مدتی بود که چیزی برای نوشتن نداشتم ، خسته از تکرار بودن ها...
بازی زندگی انسان را به هرکجا که میخواهد میکشاند و من نیز مثل همه سرگردان این تندباد...
امسال نیز 25 سال است که زمستان ، فصل سفید و بلورین زندگیم می آید، سپری می شود و می رود و مرا به همراه خود به سوی سرنوشت روانه می سازد.
در این دنیا لذت و شور و اشتیاق دیدن، بوییدن و حس کردن، شکوهی دوباره به انسان می بخشد و حادثه عشق است که انسان را به مرتبه بالای سعادت می برد، به قله زیبا و رفیع بودن...
نمی دانم تعبیر هرکس از عشق چیست؟
علاقه، اشتیاق، تپش قلب، شور زیستن، نگاه معشوق و یا عشق خدایی که بس بزرگ و مقدس است.
خدایم که پناه و یاور لحظه های بی کسی ام جز او نیست ، آنقدر بزرگ و گرامیست که به انسان مجال دوست داشتن و عشق ورزیدن را هدیه و ارمغان می بخشد.
عشق بس عجیب است و معشوق بس عزیز
و نگاه یک عاشق به محبوبش زیباترین تابلوی خلقت...
خدای بزرگم ارمغان زیبای عشق را به قلب کوچک من نیز هدیه کرده و به من یارومحبوبی عطا فرموده که هیچ گاه محبتش را فراموش نخواهم کرد.
امین ، تنها یار و مونس لحظه های تنهایی ام...
تنها عزیزی که همیشه و در هر شرایطی یاریم کرد و با بینش عظیم خود همیشه بهترین ها را برایم خواست
نمی دانم سرنوشت ما را به کجا می کشاند
هرچند هیچ گاه نتوانم نگاه قشنگ و مجذوبش را در نگاهم حس کنم و گرمای دستانش را احساس کنم ولی انقدر وجودش برایم عزیز و گرامیست که همین حس بودن و احساس قشنگ دوست داشتن او برایم کافیست....
امین همیشه برایم سمبلی از مهربانی و صداقت ، عشق و دوست داشتن، و در نهایت نمونه یک مرد کامل بوده و هست. شاید اکنون غبار زندگی درد آلود ما و صدای چرخ دنده های ماشین های دنیای صنعت اثر عشق را کمی محو کرده باشد و با ورود اینترنت ، این دنیای مجازی به زندگی ما ، عشق و دوست داشتن به ورطه نابودی کشیده می شود. ولی من در میان این تلاطم و سرگردانی به وجود عزیزترینم و احساس قشنگ دوست داشتن می بالم...
شاید ما هیچ گاه در کنار هم نباشیم ولی احساس و محبتی که بین ما حکمفرماست همیشه و همیشه در قلبمان باقی می ماند و تا همیشه احساس قشنگ عشق او را در وجودم می پرورانم وبا همه وجودم برایش آرزوی بهترین ها را دارم...
و از خدای خود شاکرم که این حس قشنگ و این وجود با ارزش الهی را به من هدیه کرد...
امین ،
نفسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسم ،
دوستت دارم ومادامی که قلبم میتپد با عشق و دوست داشتن به تو نفس میکشم.
موفق باشی و ممنون به خاطر همه چی...
یاور روزهای تنهایی من(امین)






بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
یادم آید شبی باز از آن کوچه گذشتیم
ساعتی چند در آن خلوت دلخواسته گشتیم
لحظه ای بر لب جویی بنشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
یادم آید که به من گفتی از این عشق حذر کن
مدتی چند از این شهر سفر کن
تا فراموش کنی عشق و دیارت
به تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم ، نه رمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما ،
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لحظه دیدن تو شوق بودن را در من زنده میکند، نمیدانم تا کدامین غروب غمزده پاییزی برای دیدنت ثانیه شماری کنم، میدانی که دیدارت چقدر برای این دل کوچک من شادی آور و مسرت بخش است.
تمام روزهای با تو بودن دیدن نقش نگاهت برام آرزویی دور بود، بی آنکه ببینمت عاشق پاکباخته بودم.
امینی که با تمام وجودم میپرستم ، لحظه دیدار نزدیک است...!
نمیدانم چرا این گونه این دل بی تابی میکند، مگر نه اینکه همیشه از خدا خواسته بودم که نقش صورتش را به تصویر بکشم و تنها صحنه ای که هرگاه چشمانم را بر هم گذارم نقش چشمان معشوقم باشد؟
نمیدانم بر من چه شده اضطراب عجیبی دارم شاید به خاطر آنکه احساس میکنم شاید این اولین و آخرین دیدار باشد، تمام وجودم یخ میزند نمیدانم چرا؟!
زمان به من یاد داد که خوشبختی همیشگی نیست میترسم اولین و آخرین امید زندگیم هم خدایی نکرده خدایی نکرده خدایی نکرده......
نمیخواهم بگویم که دوستش دارم نمیخواهم بگویم که عاشقش هستم زیرا که رسم زمانه این است...هر کسی را که به حد ستایش میپرستی از تو میگیرد...
لحظه دیدار یار نزدیک است ولی من بی آنکه به او بگویم لحظه لحظه ذوب میشوم
چیست این انتظار کشنده . چند روزی است که حال خوبی ندارم فقط خدایم داند و بس...
سر سجاده عشق زانو زدم با تمام وجودم محبوبم را از خدا طلبیدم اشک امانم را بریده بود خدا ندایم را بشنو.........
من همه زندگی ام را به تو مدیونم این بار نیز تنهایم مگذار امینم را برای همیشه در قلبم نگه دار...
نمیدانم چرا این دل انقدر بی تابی میکند خدایم تنهایمان مگذار
امین یا رب العالمین![]()

سلام به همه عزیزایی که میان و به وبلاگ ما سر میزنن و با نظراتشون خوشحالم میکنن
خیلی وقته که هیچی ننوشتم. دل و دماغ نوشتن و نداشتم، روزگاره دیگه بعضی وقتها سر
ناسازگاری میزاره. تو این مدت که ماه رمضان بود مامان بزرگم مریض شد از این مرض
های جدید... وبا بود، نمیدونم خلاصه بعد از یک ماه که تو بیمارستان بود به رحمت خدا رفت
درست 4 مهر بود، چند روز قبل از عید فطر...
میدونید ادم وقتی یک نفر رو داره که براش خیلی عزیزه ولی نمیتونه براش کاری بکنه خیلی
سخته... تو این مدت تو بیمارستان یه چیزایی دیدم که خیلی سخت بود. یه کسایی رو دیدم که
حتی تو خواب هم فکر نمیکردم ادمایی تو اوج عزت و زیبایی این چنین ضعیف و ناتوان بشن.
تو آپارتمانمون یه ادم هایی رو دیدم که سرنوشتشون رو فقط توی کتاب ها خونده بودم...
آخه میدونید ما حدود 3ماهه که به این خونمون نقل مکان کردیم. من همیشه از خدا به خاطر
سختی های زیادی که تو زندگی کشیده بودم گله می کردم. میگفتم خدا آخه این سرنوشت حق
من نبود، به چه جرمی این چنین تاوان پس دادم. من که همیشه با همه صادق و همربون بودم
همیشه دلیل این کارش رو میپرسیدم بعد میگفتم شاید همش امتحان بوده...
ولی ادما وقتی بهتر نگاه میکنن می بینن شاید در اوج بدبختی و گرفتاری از خیلی های دیگه
خوشبخت تر باشن...
بزارید یه قصه براتون بگم. قصه یه دختری که اسیر زندگیه...
این دختر هیچ کس رو نداره ، وقتی که کوچیک بود پدرش یه مریضی می گیره و میمیره
مامانش دست دخترشو میگیره و میبره خونه مادر بزرگش. بعد چند سال مجبور به ازدواج میشه
با یه مردی که میگن خیلی خوشگل بوده و همین خوشگلیش زندگیشون رو تباه میکنه. معتادش میکنن
تقریبا یک ماه بوده . یک روز زیاد تزریق میکنه و میمیره. مامان این دختر چند ماه میره تو کما
بعد میفهمن که اون هم معتاد شده. تازه از اینجا بدبختی های این دختر شروع میشه...
مامانش که معتاد میشه خانوادش تردش میکنن. تو تهران ، یک زن تنها ، معتاد، با یک دختر کوچولو
این عزیز قصه ما خیلی سختی میکشه. خیلی چیزارو میبینه... مامانش برای پول موادش جلوی
چشای دخترش خیلی کارا میکنه که تمام این صحنه ها هیچ وقت از جلوی چشای این دختر معصوم
پاک نمیشه... آخرش هم مجبور میشه بیاد پیش تنها کسی که فکر میکنه شاید اون براش مونده باشه
پدر باباش ، یه مرد پیر اخمو... حالا که 17 سالشه و هر روز صبح تا شب با غرغرهای پدربزرگش
از خواب پا میشه و هزار تهمت و فحش رو میشنوه باز هم روزی هزار بار به درگاه خدا شکر میکنه
که تو این 17 سال تو بدترین شرایط زندگی که ممکن بود هر بلایی سرش بیاد ، هنوز سالم مونده و
شاید فقط قلبش زخم خورده.... به این امید که اونم یه روز خوشبخت میشه. براش دعا کنید.![]()


همه چیز تموم شد
يه روز براي اولين بار وارد جايي شدم كه نميشناختمش .
همونجا خيلي ساده با كسي آشنا شدم كه نميشناختمش .
دلمو دادم بهش با اينكه نميدونستم كيه .
ازش خواستم با من بمونه با اينكه نميدونستم جوابش چيه .
عاشقش شدم با اينكه دور بودم ازش .
خواستم برم كنارش با اينكه ميدونستم نميشه .

دستمو دراز كردم دستشو بگيرم با اينكه ميدونستم دستم نميرسه بهش .
همه زندگي من شده بود با اينكه هنوز جانكرده بودم خودمو تو دلش .
ازم خواست ديگه نبينمش با اينكه دل بسته بودم بهش .
منو تنها گذاشت با اينكه موندم هنوز منتظرش .
اون ديگه منو نميخواد ولي من ميمونم تا آخر زندگي منتظرش .

هنوزم من دوستش دارم اما اينو نگيد بهش.
شنيدم با يكي ديگه رفته و ميگه ميخوادش
خدا يا به عزيزات قسم خوشي رو هديه كن بهشون .
آرزو ميكنم با هم خوشبخت و سلامت و پيروز باشن .
عزیزم باغچه نو مبارک![]()

از پاکي اشکهاي خود فهميدم ![]()
لبخند هميشه راز خوشبختي نيست///

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .
تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه
مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي
بري....
تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....
لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده
چه كنم؟...
مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم براي تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

تو را به جای همه مردانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانه گیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم

اگه يه روز نشه که ديگه با تو باشم
برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم
ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشي من سهل و آسان ميشود
پس چرا عاشق نباشم


به آئینه چشمم نگاهی افکندم دیدم که می گوید رهایت نکنم.به قلبم رجوع کردم دیدم دیوانه وار برایت می تپد.به زبانم مراجعه کردم دیدم از تو سخن می گوید.به سینه ام گفتم دیدم مهر تورا در دل دارد. پس بگو چگونه از تو دل بکنم؟!

فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم
قسم بر جامه پاکی که از مهرت به تن دارم
زندگی بی نقش تو ننگ است باور کن
دل هوایت می کند تنگ است باور کن

وقتی که تو فکر می کنی که من به چه فکر می کنم؟
دوست دارم فکر کنی که من به تو فکر می کنم!
عاشقم عاشق رویت گر نمیدانی بدان
سوختم در آرزویت گر نمیدانی بدان

بهانه ها بهانه با تو بودن را می گیرند
و گریه ها اشک ریز چشمان گرم تو اند
مرا بخاطر بیاور
پیش از آنکه روزی فرا برسد که مرا بخاطرها بسپاری.

اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
زين مزرعه تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار يا يار به من
يا هر دو بميريم و به پايان برسيم...

چون مست شدم جام جفا را سر داد
پر اب دو دیدو پر از اتش دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
گفتم که لبت گفت لبم اب حیات
گفتم دهنت گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو گفت حا فظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات
امينم ممنون از اين شعر قشنگت![]()
![]()
![]()

همچنان رویای شیرین امدی تا بستر من
می زدودی با عطوفت گونه و چشم تر من
بسته بودم دیدگانم را.بیایی تا به خوابم
قامت تو دور می شد سایه ات پشت سر من
برای روز همراهی پیچک ها
که فردا دیر خواهد بود
مرا تا انتهای باغ دعوت کن
که من از ابتدای کوچه های عشق می ایم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتا به چند
گفتمش دل مال تو تنها بخند![]()
![]()
خنده کردو دل زدستانم ربود![]()
![]()
تا به خود باز امدم او رفته بود![]()
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خی

من چو در سیما یتان رنگ وفا را دیده ام
هرکجا هر سو نظر کردم صفا را دیده ام
بارها پرسیده ام از خود مگر گلزار چیست
عالمی دیدم در این گلها که در گلزار نیست
با حضور روشن اندیشه تان من کیستم
نقش مات و ساده یک مرد همین هم نیستم
امينم خيلي سخته حرفامو بهت بگم 
ميدوني هرچي ميگم بازم هيچي نگفتم 
همش از اين فاصله ها بايد شكايت بكنم
امينم تو گوش بكن نفس باهات حرف ميزنم 
چطوري بايد بگم دوست دارم نمي دونم
همه چي دست اونه فقط خودش كمك كنه
نميدونم چه حسي نمي تونم برم نمي تونم
نفسم تا اخرش به پاي عشقم ميمونم
تو مي خواي بري برو ازت يه خواهشي دارم
فقط بذار با خاطرت زندگیمو سر كنم....
پيداست از ان ميان چو بر بست كمر
تا من زكمر چه طرف خواهم بر بست
____________________________________
مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد
اگرپنهان كنم ترسم كه مغزواستخوان سوزد
منجم كوكب بخت مرا از برج بيرون كن
كه من كم طالع ام ترسم از اهم اسمان سوزد

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ...
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ..
بخاطر دلي كه برايم شكستي ... 
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ...
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ...
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ... 
محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن هم بر نمي دارد

تقديم به عشق زندگيم ... 
پس از رفتنت ارزوهايم را دفن خواهم كرد.دفتر خاطراتم را به اب خواهم
انداخت و قاب عكس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد...نبودنت را باور
خواهم كرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به روياهايم نخواهم داد.اين را قول
مي دهم

امين جان منتظرت ميمونم ...
زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم
اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....
تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم
اما به من نیاموختی كه چگونه تو رو فراموش كنم
POWERED BY
WEBSAZ.BLOGFA
